چهارشنبه , ۲۹ شهریور ۱۳۹۶
خانه > سفرنامه و گزارش برنامه > شرح یک حادثه پس از ۸۷۸ روز !!!

شرح یک حادثه پس از ۸۷۸ روز !!!

شرح یک حادثه پس از ۸۷۸ روز !!!

نفرات ایستاده از راست به چپ: روجا تیبا – امیر محمدی – علی کریمی – پونه ساحلی – عرفان فکری (خودم) – مرحومه لیلا اسفندیاری – مینو ضابطیان – محمد نوروزی – امین میری

نفرات نشسته از راست به چپ: جلیل صحت – حمید آنجفی (برادر مرحوم نادیا آنجفی) – سینا دهقانی

تا حالا چند بار تصمیم گرفته بودم که این مطلب رو بنویسم اما هر بار بنا به دلیلی نشده بود ولی این عکس که توسط دوست خوبم رضا حبشی گرفته شده، بهانه ای شد برای نوشتن این مطلب طولانی و این اولین بار بعد از اون حادثه هستش که راجع بهش مینویسم.

قبل از اینکه شرح واقعه رو بخونین، لازم میدونم صعود تیم ترانگو رو تبریک بگم. همینطور که توی عکس ملاحظه میکنین یکی از قهرمانان تیم ترانگو، علی کریمی(نفر سوم ایستاده از راست) هم توی این عکس هست و جا داره از همینجا به علی و بقیه بچه های تیم خدا قوت و دست مریزاد بگم…

این عکس مربوط میشه به روز بعد از حادثه بهمن دیزین ۸۸ که توی اون چند تا از بهترین دوستانم و مربی گرانقدرم فرشاد خلیلی رو از دست دادم.عجب روزی بود اون روز… جمعه نیمه بهمن ۸۸… روز بعد از حادثه دیزین… من و لیلا اومدیم باشگاه که با بچه ها خداحافظی کنیم برای رفتن به برنامه اکتشاف غار هند. اما بر میگردم به شب قبل از حادثه:

چهارشنبه شب توی باشگاه، کل بچه های آزمایشی ۸۸ با فرشاد خلیلی کلاس تئوری غار برفی بودیم که بعد از اتمام کلاس اعلام شد که ما نمیتونیم همتون رو با هم به اردوی غار برفی ببریم، نصف بچه ها باید این هفته بیان و نصف دیگه هفته ی آینده، همهمه ای بین بچه ها بود و داوطلب ها برای هفته آینده کم بود و اکثرا این هفته رو ترجیح میدادن و همین باعث شد قرعه کشی بشه، من رفتم پیش فرشاد خدا بیامرز و گفتم : آقای خلیلی من جمعه شب با لیلا اسفندیاری عازم هند هستم، از طرفی خیلی دوست دارم برنامه ی شما رو از دست ندم، چی صلاح میدونین؟ فرشاد لبخندی زد و گفت: عیب نداره شما جزو همین گروه اول بیا، صبح جمعه هم زودتر برگرد که بتونی راحت به پروازت برسی. من هم تشکر کردم و رفتم خونه.

شب خیلی فکر کردم که ابن برنامه به هر حال خستگی داره و با اون خستگی، جمعه شب پرواز و بعدش هم ۳۲روز برنامه اکتشاف با هم جور در نمیاد و بالاخره تصمیمم این شد که نرم.

یادمه صبح ساعت ۹-۹:۳۰ روز پنج شنبه یکی از بچه ها بهم زنگ زد و گفت چرا نیومدی؟ ما رسیدیم گردنه دیزین و اینجا هوا عالیه و جات خیلی خالیه… از دور صدای خنده بچه ها رو میشنیدم…

من تا ظهر مشغول جمع کردن وسایل سفر شدم و بعد از خستگی خوابم برد، حدود ۲:۳۰ یا ۳ بود که با زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم. صدای سارا هنوز تو گوشمه با صدای گریه آلود داد میزد: عرفان کمک…! کمک…! پاشو بیا بچه ها رو بهمن زده!!! من هنوز خواب و بیدار بودم و با یکی دو ثانیه مکث داشتم با تعجب پیش خودم فکر میکردم من که صبح امروز با بچه ها صحبت کردم همه چی خوب بود،پس سارا چی میگه!!!؟ یوهو از جام پریدم و دوباره پرسیدم که مطمئن بشم!!! وقتی گوشی رو قطع کردم انگار بهم برق وصل کرده بودن همینطور بی اراده دستام به شدت میلرزیدن! سعی کردم فکرم رو متمرکز کنم که باید چی کار کنم!؟

اولین کاری که کردم زنگ زدم به عمو کیومرث(کیومرث کاویانی) و چند تا از بچه های باشگاه که همه رو خبر کنن و بعدش زنگ زدم به امیر طالبی و چند تا دیگه از بچه های لواسون که زودتر آماده بشن با هم بریم کمک. بعدش شروع کردم زنگ زدن به شهرداری،بخشداری و اداره راه و ترابری رودبار قصران و ازشون درخواست ماشین کردم برای باز کردن راه. حدود ساعت ۵-۴:۳۰ بود که یه تیم ۴-۵ نفره شدیم از بچه های لواسون و حرکت کردیم به سمت شمشک، برف به شدت میبارید و به هر زحمتی بود با پراید بچه ها تا چند صد متر بعد از شمشک رفتیم اما دیگه جاده از برف زیاد کاملا بسته بود، توی مسیر صدها بار تلفن زنگ زد، عمو کیومرث و بقیه بچه ها آخرین وضعیت رو ازم جویا میشدن، کاظم فریدیان راهنمایی ام می کرد، پرویز شجاعی از بازمانده های حادثه که تو منطقه گیر کرده بودن مختصات جی پی اس رو برام خوند و من به ستادی که توی باشگاه تشکیل شده بود لحظه به لحظه گزارش میدادم(خانم افسانه مینایی و مرحوم لیلا اسفندیاری). خبر بهمن دوم و سوم رسید و من رو گیج کرده بود اما به راه ادامه دادیم.

یادمه یکی از خبرها شوک خیلی زیادی بهم داد چون اول به شدت خوشحال شدم و بعدش به شدت ناراحت و شوکه! محبوبه پازوکی(از بچه های گرفتار در بهمن) زنگ زد و گفت فرشاد رو پیدا کردن، من خیلی خوشحال شدم و ادامه داد الان گذاشتنش توی بیل لودر!!! من جا خوردم و فریاد زدم: ببرینش توی اتاقک، چرا بیل لودر!!!؟؟؟ گفت: تموم کرده!!! من یادمه که داشتیم با بچه ها پراید رو تو برف هل میدادیم که ایستادم و دیگه نتونستم جلوی بغضم رو بگیرم و از شدت اشک کل صورتم خیس شده بود. چند لحظه بعد در حالیکه دوباره شروع کردم به هل دادن ماشین که زودتر به بقیه بچه ها برسیم عمو کیومرث زنگ زد و من با همون گریه داد میزدم: عمو!!! فرشاد رفت…! بدبخت شدیم…!!! فرشاد رفت…!

حجم برف خیلی زیاد بود، ما تصمیم گرفتیم پیاده به مسیر ادامه بدیم و از توی جاده شمشک به دیزین که برف و کولاک توش جریان داشت به سمت بالا میرفتیم. حدود یک ساعتی بود که تو کولاک میدویدیم که یه دفعه دیدیم از پشت سرمون یه لودر داره میاد، جلوی لودر رو گرفتیم و سوار شدیم ۳ نفر توی اتاقک و من و یکی از بچه ها چون داخل دیگه جا نبود، روی موتور لودر بیرون نشستیم، چون نسبتا خیس شده بودیم و بیرون لودر هم بودیم با وجود باد و بی حرکت بودن خیلی سردمون شده بود. همینطور لودر به راهش ادامه میداد تا اینکه رسیدیم به تعدادی دیگه از ماشین های راهداری و سریع پیاده شدیم که ببینیم چی شده، توی جاده سر هر پیچ یا شیاری بهمن های کوچک و بزرگ اومده بود و جاده رو بسته بود، ما فقط چند تا پیچ با بچه ها فاصله داشتیم اما هیچ راهی وجود نداشت!!! خیلی حس بدی بود، میدونی که دوستات بهت احتیاج دارن اما هیچ کاری از دستت برنیاد، چند دقیقه ای معطل شدیم و یه تصمیم احساسی گرفتیم که پیاده با یه سری دیگه از افرادی که اونجا حضور داشتن ادامه بدیم اما چند لحظه پیش از حرکت، کاوه کاشفی با یه گروه از بچه ها به عنوان اولین گروه رسیدن به ما و همونجا آقای کاشفی با بررسی شرایط دستور به بازگشت همه داد که کاملا تصمیم عقلانی و به جایی بود و ما هم علیرغم میل باطنیمون اطاعت کردیم و مطمئنا اگه ادامه میدادیم جز اینکه به تعداد تلفات اضافه بشه چیز دیگه ای نداشت. بعد از اون تلاش سخت که متاسفانه به نتیجه هم نرسید برگشتیم شمشک و دیدم همه بچه ها از همه جا اومدن برای کمک و ستاد امداد به ریاست آقای کیومرث بابازاده تشکیل شده بود، یکی از صحنه هایی که همیشه تو ذهنمه چهره اشک آلود خانم فهیمه پاکروان بود که توی راه پله هتل شمشک دم پاگرد نشسته بود و به آرامی اشک میریخت. من انگار تازه داشتم میفهمیدم که چه بلایی سرمون اومده، برای اینکه روحیه بچه هایی که برای کمک اومده بودن ضعیف نشه، رفتم یه گوشه توی آشپزخونه هتل شمشک و زدم زیر گریه، حس خیلی وحشتناکیه، کلی تلاش کنی، توی شرایط بحرانی خودت رو کنترل کنی، دوستات چشم انتظار کمکت باشن، تو تا چند صد متریشون بری اما نتونی هیچ کمکی بهشون بکنی!!!

نمیدونم چقدر طول کشید که رضا سنگسری و رضا موسوی اومدن و به من دلداری دادن و گفتن اگه بچه های دیگه تو رو اینطوری ببینن قطعا روحیه شون تضعیف میشه، پاشو بیا صورتت رو پاک کن، همه جمع شدن و آقای بابازاده منتظر گزارش تو هستش که در منطقه بودی. فکر می کنم یوسف سوری نیا یا مجید کاشیان فیلم می گرفتن. با کارشناسی هایی که انجام شده بود امکان هر گونه ورود به منطقه در شب حادثه کنسل شده بود و امید هممون نا امید شد.

فردا صبح یعنی روز جمعه که شبش پرواز داشتیم، من به لیلا زنگ زدم و هر دو با هم تصمیم گرفتیم که برنامه هند رو کنسل کنیم. لیلا توی ستاد مستقر در باشگاه بود و دوستان و بزرگان باشگاه با شنیدن این خبر با من و لیلا تماس گرفتن و ازمون خواستن که حضور شما اینجا دیگه فایده ای نداره، شما برنامتون رو به یاد بچه های بهمن برین و سعی کنین با حضور پررنگ توی اون برنامه یاد بچه ها رو گرامی بدارین. به این ترتیب عصر روز جمعه ما به باشگاه اومدیم و توی فضای آکنده از غم و اندوه از بچه ها خداحافظی کردیم و جلوی درب باشگاه این عکس رو انداختیم و رفتیم.

لازم به ذکره که توی برنامه هند دو تا تالار توسط من کشف شد که نام اولی رو به یاد همه بچه های بهمن گذاشتم بهمن۸۸٫ لیلا خدا بیامرز هم دو تا تالار کشف کرد که اسم یکیش رو گذاشت تالار لیلا و به این ترتیب نام بچه های بهمن و نام لیلا در اعماق جنگلهای هند جاودانه شد.

روح همشون شاد…

۳۸ نظر

  1. واقعا اون روزها برای همه خیلی سخت سپری میشد
    عجب روزگاری
    روح همه شان شاد

  2. سلام
    روح تمامی دوستان از دست رفته اون حادثه شاد و به امید سلامتی تمامی کوهنوردان ایران زمین.

  3. روح همشون شاد
    فقط امیدوارم که دیگه شاهد اینگونه حوادث غمبار در کوهنوردی کشورمون نباشیم

  4. سلام عرفان جان
    روحشان شاد و خاطراتشان جاوید
    امیدوارم شما هم سلامت و پایدار باشید.

  5. سلام بر عرفان عزیز
    به اشکی که بین خوندن گزارشت روی صفحه کلید ریخت به خاطره ای که بغضش منو به یاد دوستای سفر کردم انداخت حالت رو درک میکنم و بات ابراز همدردی
    امید که روحشون شاد باشه و قرین رحمت
    برفراز باشی عرفان عزیز

    • روحشان شاد
      و بهشت جاودان جایگاه شان .
      خدا شما رو برای علاقمندان حفظ کنه .
      من که دوستان نازنین شما رو نمیشناختم منقلب شدم برادر و خواهر گرامی … خدا به همه شما صبر بده
      دلم گرفت …

  6. سلام
    افسوس …روحشان شاد..

  7. سلام عرفان جان
    با خودن گزارشت مو به تنم سیخ شد
    یاد بهمن سال گذشته همدان افتادم
    چهره های سوخته از آفتاب
    خانواده های نگران و ناراحت

    اوضاع سختی میشه
    یادشان گرامی

  8. یادشان گرامی باد
    روحشان شاد باد
    واقعآ افسوس…

  9. خیلی زیبا نوشتید … خیلی حس بدی بود، میدونی که دوستات بهت احتیاج دارن اما هیچ کاری از دستت برنیاد،
    روحشان شاد

  10. نام و یادشان همواره جاویدان باد

  11. با خوندن گزارشت گریه ام گرفت . یاد و خاطره دوستان خوبی که از دست دادیم برایم زنده شد . دوستانی که همیشه و همیشه در خاطره مان خواهند ماند . یاد همه از دست داده های کوهستان بخیر . روحشان شاد و قرین رحمت باد

  12. سلام . متاسفم . روحشان شاد باشه و یادشان گرامی باد . قدر این دوستان را زمانی میدونیم که دیگه دیر شده .موفق باشید.

  13. چقدر سنگینه بغض ناشی از خوندن اینجور نوشته ها
    نوشته هایی از شاهدان حادثه
    خیلی سنگینه!

    روح شون شاد و در آرامش…

  14. سخت متأثر شدم. واقعاً مشکله.

  15. سلام عرفان عزیز
    داشتم و بلاگم رو یزر و رو می کردم که بر خوردم به پیامی از شما.

    خاطره ی تلخی بود. خیلی در موردش خوندم همون موقع. من کوهنورد نیستم اما تمام حال و هوای شما به خاطر نوشته تون که از دل بر می اومد برام قابل درک شد. اونجایی که دوستات بهت احتیاج دارن تو باهاشون فاصله ای نداری و نمی تونی بری کمک…

    روح همشون رو قرین رحمت خدا…مخصوصا بانو لیلا اسفندیاری رو

  16. رحمت خدا ارزانیشان باد و بر ارزانی شما
    موفق باشی جناب فکری

  17. روحشان شاد.
    ضمنن بحث داغ تعلیق انجمن کوهنوردی ایران در فیس کوه
    از شما بعنوان یک صاحب نظر
    دعوت می شود در این بحث شرکت کنید.

  18. سلام-دوستان
    عرفان واقعا حرف نداره از هر نظر
    من جدیدا تو اردوی هلال احمر و جنگل های الیمستان باهاش بودم.
    امیدوارم که هر روز قله های موفقیت رو یکی یکی فتح کنه

    خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی گلی عرفان

  19. سلام عرفان. این داغ که رو دل ماست کهنه نمیشه.

  20. عرفان..باش تا باشند..بودنت سرشار از بلندی و فراز.

  21. نرم نرمک می رسد اینک بهار
    خوش به حال روزگارا
    خوش به حال چشمه ها و دشت ها
    خوش به حال دانه ها و سبزه ها
    خوش به حال غنچه های نیمه باز
    خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
    خوش به حال جام لبریز از شراب
    خوش به حال آفتاب
    ای دل من گرچه در این روزگار
    جامه رنگین نمی پوشی به کام
    باده رنگین نمی نوشی ز جام
    نقل و سبزه در میان سفره نیست
    جامت از ان می که می باید تهی است

  22. اندوهناک بود

  23. شما همون آقای فکری هستید که در رادیو جوانه؟

  24. سلام و عرض ادب
    بله همون هستم
    اگه امری باشه در خدمتم

  25. درود بر شما…

    لحظه نجات لحظه های سختی است …روحشان شاد…خدا قوت به شما و همه دوستانی که در اون فاجعه تلخ امداد رسانی را انجام دادند.

  26. دادا نابودم کردی نصف شبی خدا بیامرزشون
    دمت گرم ک رفیقات ول نکردی ایول داری
    پرچمت برا بچه ها اراک بالاست

  27. عرفان جان ممنون از گزارش برنامه پر احساست
    ایشالا که بچه های ورزشکار هیچوقت دیگه همچین صحنه هایی رو تجربه نکنند
    به امید موفقیت شما و همه زحمت کشان این عرصه

  28. با داستان لیلا و بهمن ۸۸ با گروه دماوند آشنا شدم -به عنوان هنرآموز در گروه ثبت نام کردم – تا شاید هر چه بیشتر با نام تک تک این بچه ها عجین شوم – در تمام مسیر آموزش – احساس کردم قدم هایشان روی پوست کوه ها نقش گرفته – قدمهایم را روی قدمهایشان گذاشتم – در مسیر صعود و فرود سنگ آلبرت – دستم را روی گیره هایی گذاشتم که دستشان ، لمس کرده بود – احساس می کردم – مسیری را طی می کنم که آنان طی کرده بودند – در تمام مراحل روی صندلی های آبی رنگ باشگاه دماوند به دنبال صندلی هایی بودم که نقش تنشان برآن نشسته بود – به چشمان دوستان دیگرم در جستجوی نگاه آنان بودم – نگاه افق آمیز دوستانی سبز در دیاری سفید و سرد – هنوز هم ، چه شب و چه روز ، قدمهایشان مانند شمع بر پوست این کوهها می درخشند – قدمهایشان مسیر را به ما و آنانی که به دنبال رصد کردن این قدمها اند – هویداست – روحشان – یادشان و لمس دستهایشان و نقش پاهایشان بر همه کوهنوردان و گردشگران وادی – بوسه و خورشید – بسان خورشید – پر فروغ

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*